|
سلام
یکی از معایب اینکه آدم دیر،دیر به این فضای مجازی سر میزنه اینه که یه روز مثل من وبلاگش رو باز میکنه و می بینه به به ... خلاصه از دوستانی که توو این چند روز سر زدن و با پست قبلی که به نوعی شیطنت بعضی از اطرافیان بود رو برو شدن عذر می خوام. 88 برای من که با یکی از تلخ ترین اتفاق های ممکن شروع شد ولی امیدوارم برای شما شیرین باشه (این پست را برای تو مینویسم و زندگی میکنم چون تو خواستی) این غزل و چهار پاره را در همین فروردین تلخ نوشتم گیسو رها که از قل و زنجیر می شود چون سیل روی شانه سرازیر می شود خوشبخت آنکه موی تو را شانه می کند اصلا کسی که موی تو را ... پیر می شود؟! خورشید من نپرس چرا کوچک است دل دریا که شد اسیر تو تبخیر می شود دردا بحال قافله ی قلب من که باز دارد نگات تیغه ی شمشیر می شود ای کاش مثل سفره ی حاتم شود لبت آنوقت عاشقی چو منم سیر میشود اصلا نیاز نیست چشید از تو آدمی با یک نگاه ساده نمک گیر می شود تا زنده ام بیا که در این سرزمین پیر بعد از وفات از همه تقدیر می شود من مات چشم های تو بودم از ابتدا عاشق همیشه زود زمینگیر می شود تا چند بیت پیش دلم مال من نبود حالا که پس گرفته امش دیر می شود * * * * در خیابان که راه می رفتم باز خوردم به چشم بربری ات چند روزی بفکر برده مرا این معمای زیر روسری ات یک قناری ست در قفس شاید آنچه در زیر روسری داری یا که یک معدن طلا یا نه رشته ی قیمتی تری داری چشمهای تو برکه ی نفت است ابروانت جواب سر بالا فرق دارند،فرق بسیاری حرفها با نگاه آدمها من بجای تو گریه خواهم کرد من بجای تو غصه خواهم خورد تو بمان ، تا ابد بمان بانو من بجای تو نیز خواهم مرد من که یک شمع نیمه جان هستم خنده و گریه های مرموزم من که فرقی نداشت از اول خواب و بیداری ام،شب و روزم تو بمان،بی تو ماه و خورشیدی روی این آسمان نمی بینی بی تو فرقی نمی کند دیگر زشت و زیبا و تلخ و شیرنی شاید این سرنوشت ما بودست من بمیرم تو در زمین باشی من همانی که بود،آن باشم تو همینی که هست،این باشی + نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 19:6 توسط علی اکبر اغاسیان |
|