سلام
بی مقدمه...
البته با معرفی دو تا وبلاگ جدید از دو تا دوست خوب « مهرداد رمضانی و محسن حیدریان فرد »
هیرکانیا و کهن نامه
یک غزل
این دست ها که بی سخن از هم جدا شدند
انگار جسم و جان من از هم جدا شدند
من مانده ام در این که دو دست از دو پیکرند
یا پاره های یک بدن از هم جدا شدند
مانند مردن است جدایی در این دیار
مردم همیشه با کفن از هم جدا شدند
در لانه ات بمان که تمام پرنده ها
هنگام بال و پر زدن از هم جدا شدند
من با تو هیچ وقت به مسجد نمی روم
آنجا همیشه مرد و زن از هم جدا شدند
+
نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 14:25 توسط علی اکبر اغاسیان
|