اول
اینکه چند وقته دلم بد جوری هوای قدیما رو کرده
دوم
اینکه بروز کردن این پستم چند روزی عقب افتاد . شرمنده . و به دلیل اول و روز پدر یه غزل قدیمی و چند تا رباعی تقدیم همه شما عزیزای دلم می کنم
نانی نمانده است که بابا بیاورد
هر شب تمام خستگی اش را بیاورد
دست تهی چگونه نوازش کند! چطور؟
سارا اگر دوباره متکا بیاورد
امشب بد است حال پدر چشمهای او
چیزی نمانده است که بالا بیاورد
بابا تمام می شود و ... مرگ بهتر است
سارا همین که قلک خود را بیاود
بابا نرو ... بمان... بخدا مادرم هنوز
زود است روی خاک تو حلوا بیاورد
خالی سفره منتظر نان نبود! نه
سارا به کوچه گفت که بابا بیاورد
و چند رباعی ...
موضوع رباعی جدیدم ... بابا
این سایه که بر سرم ندیدم... بابا
پیراهن و کفش و گل خریدند همه
در روز تو من شمع خریدم بابا
یک مرد غریبانه و تنها نگذشت
در کوچه به من رسید اما نگذشت
می خواست سوالی بکند گفتم خیر
با کیسه نان کسی از اینجا نگذشت
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 19:49 توسط علی اکبر اغاسیان
|