|
برای دومین پست خیلی سعی کردم که در شانزده اردیبهشت به روز شوم اما متاسفانه مشغله های همیشگی فرصت نداد به هر حال ماه اردیبهشت چهار سال است که ماه غمگینی است برای همه ی دوستدارانش نمیدانم باید چه گفت ؟ چه نوشت ؟ این واژه ها حتی برای ما که شاعر هستیم قدرت بیان درد و غمی به این بزرگی را ندارند .
خیال خام پلنگ من به سمت ماه جهیدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد که عشق ماه بلند من ورای دست رسیدن بود گل شکفته خدا حافظ اگر چه لحظه ی دیدارت شروع وسوسه ای در من بنام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام غرق دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریب کار دغل پیشه بهانه اش نشنیدن بود چه سرنوشت غم انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پریدن بود در کنج دلم دو چشم بر راه بکش برخیز و فقط نفس بکش آه بکش سرسخت ترین پلنگ این کوه و کمر برخیز و دوباره پنجه بر ماه بکش رباعیی بود که در سال هشتاد و چهار به روح بزرگ او تقدیم شد. و چند رباعی دیگر ... با سیب بزن سر خدا را بشـــکن ابلیس تر از همیشه ما را بشکن تو آدمی و غریزه ات می گویـــــد از رود که رد شدی عصا را بشکن یک عمر میان غم و دل جنگ انداخــت پیوسته به زندگی خود سنگ انداخت آن لحظه که غرق می شد اما از ترس حتی به طناب دار خود چنگ انداخت زشتی و سیاهی از دلت دور که نیست می بینمت این دو چشم من کور که نیست صد بار نگفتم که به من خیره نشو من عاشق تو نمیشوم زور که نیست و اما غزل... در همان اولین پست خیلی از دوستان وقتی که من را میدیدند از من خواستند تا غزل عاشورایی ام را بگذارم . این قطعه نیست این غزل بی سر من است بایـــــــد بجــای ســر همه پیــــــکر بیــــاورم وقتی که چون تویی به بدن سر ندارد آه من با چه رو بــــــــرای غزل ســـر بیـــــــاورم من را ببخش اگر که سرم را بریده ام میخواستــــــــــم ادای تو را در بیـــــــاورم باید زمان گفتن این شعر جای ایــن خودکار و برگــــــــه گردن و خنجر بیــــــاورم در صد قصیده هم نتوان گفت من چطور در چارده هجا غـــــــــــــم خواهــــر بیـــاورم پرسیده اند ظهر عطش ناک حوریان از تـــــــــو که آب چشــمــــــه کوثـــر بیــــاورم اما تـــو خود نخواستـــی و بــا تبســمی رد داده ای بــــه پـــاســـخ در هر بیــــاورم بوی تو را نمیدهد ایــــــــن قافیه اگر حتــــی گـــلاب خالــــــص قــــمصر بیـــــاورم هر چنــــد از بـــرند همـــه باز مانـــده ام ایــــن قصه را چگونه بــــه آخـــــــر بیـــــاورم + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 13:56 توسط علی اکبر اغاسیان |
|