|
سلام این کلمات تنها وقتی من مینویسم شان شعراند تو که می خوانی وصیت نامه می شوند
خاکسترم را برایت می گذارم تا بدانی آتش چه بروز آدم می آورد چگونه کسی را که ـ حتی در خیال ـ بوسیده ای از خاطر می بری؟ من هیچکدام از سیگار هایم را فراموش نمی کنم تا به حال هیچ یک را خاموش نکرده ام بگذار تا می توانند زندگی کنند هیچ کس با مرگ از دنیا نمی رود
تفنگ ات را از سینه ام بردار
کافی ست فراموشم کنی
و باز هم سلام به دوستان و مثل همیشه عذر خواهی بابت بروز نکردن ها و سر نزدن ها
و یک غزل: می نویسد نیستم اما تو می خوانی که هست چشم می بندی برویش گر چه می دانی که هست
کاش او اینقدر فکر سفره ی رنگین نبود کاش قانع بود با یک لقمه ی نانی که هست
قسمت ام از باغ و بستان سر در آوردن نبود گل رضایت می دهد با خاک گلدانی که هست
وقت دلتنگی مدادت را بگیر و رنگ کن بال یک پروانه را زیبا تر از آنی که هست
روزی از این سرزمین با چشم خونین می روم هفت پشت ایرانی ام اما نه ایرانی که هست + نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388 20:47 توسط علی اکبر اغاسیان |
|